تبليغاتX
در سماع عشق بازان حال یاران دیدنی است
 

  در مقام انسانيت همين بس كه خداوند فرمود:

 

« فتبارك الله احسن الخالقين »

 

 پر بركت ومبارك است خدايي كه از خاك وگل موجودي را آفريد وبه او اين استعداد را داد تا بهترين مخلوقش باشد وتاج كرامت رابر سرش نهاد . همان موجودي كه با نيروي تفكر توانسته آسمان و كوه ودريا و...را به تسخير خويش درآورد.انساني كه مي تواند از طريق عبوديت وانجام وظايف وزهد و تقوي به كمال انساني خود برسد. اما به راستي موجودي با اين عظ مت چرا در انديشه تكاثر به مال وتفاخربه مقام ونفرات ونژادورنگ وثروت و... زندگي دنيوي واخروي خود را به تباهي مي كشد؟! آيا او نمي داندهمه اينها در معرض فنا و نابودی است و راه گریزی از این قانون فنا ودگرگوني وجود ندارد؟! آيابهتر نيست به جاي افتخار به موهومات باطل گهگاه به قبرستان رفته وبا نگاه عميق وچشم بصيرت از قبور صاحبان قدرت پند بگيردوبا زبان دل از حال آنها جويا شودوباگوش دل پاسخ آنهارا بشنود؟! بياييم خودراباياد مرگ ، زندگي اخروي وجاويدي كه هيچ راه فراري از آن نيست متنبه سازيم وبازندگي برزخيان كه روزي شايد همين امروز، سرنوشت ما با آنان گره خواهد خورد آشنا شويم وازخدا بخواهيم مرگ را برايمان مبارك گرداند وما را در سختيهاي مرگ وعالم قبر وبرزخ ياري فرمايد.(اللهم اعوذبك من نارك)

 اميرالمومنين(عليه السلام) در خطبه 212 نهج البلاغه مي فرمايد : « همانهايي كه در دنيا داراي مقامهاي عزت ودرجات والاي افتخار بودندو يا رعاياي آنها بودند سرانجام در درون برزخ وحفره هاي قبر جاي گرفتند وزمين برآنان مسلط شد واز گوشت وبدن آنها خورد وازخونشان آشاميد.آنها در حفره هاي گورستان به صورت جمادي بي رشد ونمو وناپيدا كه هرگزاميد يافت شدنشان نيست قرار گرفتند. دیگر وقوع حوادث هراس انگیز دنیوی آنها را به وحشت نمي اندازند ودگرگونيهاي دنيا آنها رامحزون نمي سازدوبه زلزله ها واضطرابات اعتنايي ندارندوبه سروصداهاي شديد گوش فرانمي دهند. غايباني هستند كه انتظار آمدنشان نيست وحاضراني هستند كه حضورنمي يابند. دردنيا جمع بودند ولي به سبب مرگشان پراكنده شدند و...»


 

 

 


       

 و همین بس که بدان بیندیشیم ...

 


+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 2:10 AM  توسط حسین  | 
 


 

**«به نام خدای حسین »**

 

 

سکوت بود..............سنگ ها دیگر کلام بر زبان نمی راندند                                

 

دشتی بود پر از بی وفایی! خاک ها می گریستند!

 

صدای زنگ کاروان لحظه به لحظه نزدیک تر میشد.............                            

 

ابرها از خجالت امیر کاروان عشق، آسمان را ترک می گفتند

 

سکوت بود..............

 

حتی فرات هم موج نمیزد! حتی آسمان نیز پلک نمیزد!                         

 

چه قدم های پر صلابتی، چه شکوهی در صدایش بود!

 

آری! من از حسین بن علی میگویم و از کربلا..............                               

 

سکوت بود.................

 

همه سرگشته ی یک نگاه !

 

اصلا حسین برای چه می آمد؟؟؟

 

چشمانت را باز کن.............او فرمان خدای خویشتن اطاعت میکند!                                  

 

او آمده است تا هدایت کند !

 

حسین پیام میدهدکه :

 

 

"آدمیان اگر دین ندارید لااقل آزده باشید"                                 

 

اطاعت زیبای حسین را نظاره کنید!         

 

                      خدایتان هر که هست و نیست،

 

 به اشتباه یا به درست اگر خدا دارید پس اطاعتش کنید!          

 

                                     از عقلتان اطاعت کنید............

 

عقل ما راهنمای خداست و احساس ما خدا را درک میکند........                            

 

        پس اگر خدا دارید بنده باشید !

 

و شما را به خدایتان سوگند دین را بدون عقل خویشتن نپذیرید!!                             

 

  سخنم را زود رد نکنید! کمی تامل کنید!

 

                               دین ما را به هدف خواهد رساند

 

ولی با پرسشی تمام پوسته ی دین خراب خواهد شد!              

 

حسین به پیروانش ندا میدهدکه تعصب نورزیدکه همانا عقل را زایل میکند.....

 

پس مریدان مکتب حسین به پا خیزید!                                

 

                              به دور از تعصب به پا خیزید!                                    

 

سخن از عقل زنید، سخن از خدا به میان آورید !       

 

                   مریدان ! مردانگی حسین را فریاد زنید!

 

 

 حسین ................

 


 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 3:7 AM  توسط حسین  | 

 

 

 

 

 


 

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند

به سوي جزيره كوچك بيآب و علفي شنا كنند و نجات يابند.
دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند،با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.
دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب
مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.فردا، مرد اول، درختي يافت و ميوه اي برآن، آن را خورد.
سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد.
در سمت ديگر، مرد دوم هيچكس  را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشترخواست، فردا، به صورتي معجزه وار،

تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.
مرد دوم هنوز هيچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد
فردا كشتي اي آمد و در سمت او لنگرانداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به
همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمتهاي

 الهي را ندارد، چرا كه در خواستهاي او پاسخ داده نشد
پس همين جا بماند بهتر است.

زمان حركت كشتي، ندايي از آسمان پرسيد:چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكني؟
پاسخ داد:اين نعمت هايي كه به دست آورده ام هممال خودم است، همه را خود
درخواست كرده ام.درخواستهاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اينچيزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش كرد:اشتباه مي كني. زماني كه تنها خواسته او رااجابت كردم،

اين نعمت ها به تو رسيد.
مرد با حيرت پرسيد:
از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟.
از من خواست كه تمام خواسته هاي تو رااجابت كنم
.



بايد بدانيم كه برخی از نعمت هایمان حاصل درخواست هاي
خود مانيست،
نتيجه دعاي ديگران براي ماست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 10:20 AM  توسط حسین  | 


 


 

 هو الحق و هو الحی و هوالهو

 

یارب زتو دلنواز شد آوازم          بی یاد تو سوزی نبود درسازم

با پنجه عارفانه وزخمه عشق       از آتش هجر نغمه ای می سازم

 


خدایا ...!!!  از من دور نیستی که به دور دستها بنگرم ،

از دیده ام نرفته ای که  دیدنت را آرزو کنم ،

پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم،

با همه ناپیدائی در همه جا پیدائی ،

الهی   خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم ،

از دیگران گسسته ام که با تو بپیوندم ،

تورا در آئینه چشمانم می بینم ، در پرده پندارم ،

در جای جای وجودم ، در محراب سینه ام ، در کعبه دلم ،

الهی   تو در جویبار رگهایم جریان داری ، در همه نفسهایم جاری هستی

تو در شگفتیهای وجودم بودنت را به تماشا گذاشته ای ،

هرنگاهم تو را آئینه داری می کند و هر طپش دلم تو را فریاد میزند،

خدایا... ! در کعبه چرا... ؟؟؟ تو در دیده منی ،

سرگشتگی در بادیه ها چرا ...؟؟؟  تو در دل منی،

دربی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا ...؟؟؟  

تو در جان منی ...


+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 0:57 AM  توسط حسین  | 

       با سلام به تمام دوستای گلم

 

عید سعید غدیر خم رو به همه شما دوستای همیشه بهارم تبریک می گم و امیدوارم هر سال همچین روزی رو در کناراونی که آرزوی یک لحظه با او بودن رو دارید جشن بگیرید و خوشحال و سرزنده باشید.   

              

                                                           یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 1:44 AM  توسط حسین  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 1:20 AM  توسط حسین  | 

موفقیت یعنی...

نگرش ، نه استعداد.

شاد بودن با آنچه هستی.

پرورش بدن ، ذهن و روان.

کشف اینکه بهشت در درون است.

استقبال از ناشناخته اه با شور و شوق.

مقابله با ترس و یافتن ایمان.

بخشش بدون یادآوری.

چیزی که در درون توست ، نه در چیزها ، جاها و مردمان.

دانستن اینکه اعتقادات تجارب را می آفرینند.

رفتن با آهنگی روان.

وقت گذاشتن برای خانواده ، دوستان و برای فداکاری و بخشش.

رها نکردن امیدها و آرزوها.

شاد بودن و با صفا و آرامش ذهن زندگی کردن.

دریافت کردن بدون فراموش کردن.

جستجوی پاسخ ، کنکاش باورها.

اعتماد به زیبایی احساسات و نیازهایتان.

فهمیدن اینکه بیشترین تلاشی که از شما بر می آید همیشه کافی است.

ترتیب دادن رقصی موزون با آهنگ سرنوشت.

تمایل به آموختن از هر رخدادی.

قهرمان داستان خود بودن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 5:20 PM  توسط حسین  | 

شادمانی یعنی...

ماجراجویی در کشف خود.

راستی با خویشتن.

ساخت زندگی دلخواهت.

ترتیب دادن اوضاع بر وفق مراد و نه تسلیم شرایط شدن.

لذت بردن از آنچه داری.

یافتن توازن.

بسط دوستی ها.

عاشق کسی بودن.

وقت حرکت را دانستن.

آموختن از خطاها.

بهترین کردار در هر موقعیت.

شخصی نکردن امور.

پیشرفت ، نه کمال.

پاسداشت تن ، ذهن و روان.

سپری کردن زمان با آنکه دوست داری.

امروز را خوب زیستن.

وارستگی بدون اگرها و امّاها.

ارج نهادن بر احساسات و خواسته ها.

هر آنچه دلت را به شعف می آورد.

بیان حقیقت با مهربانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 5:19 PM  توسط حسین  | 

     

بر سنگ قبر کشیشی چنین نوشته بود : آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیّلم مرز و محدوده ای نمی شناخت ، در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم. بزرگتر و خردمند تر که شدم ، دریافتم که جهان تغییر ناپذیر است ، پس افق اندیسه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم که تنها کشورم را تغییر دهم ، اما این هم عملی نبود. پس از سالها زندگی و تجربه آخرین تلاشهای نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم ، اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان به من بودند تغییر نکردند. اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام ، به ناگاه حقیقتی را یافته ام. تنها اگر خودم را تغییر داده بودم ، آنگاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنها نیز خود را تغییر بدهند. با انگیزه و تشویق آنها چه بسا کشورم نیز اندکی اصلاح می شد ، شاید می توانستم دنیا را نیز تغییر بدهم...!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:3 PM  توسط حسین  | 

من خدا را شاکرم از اینکه می توانم راه بروم ، انسانهایی وجود دارند که هرگز نتوانسته اند اولین گام را بردارند.

من خدا را شاکرم از اینکه میتوانم زیبایی های اطرافم را ببینم ، انسانهایی وجود دارند که همیشه دنیا برایشان تاریک است.

من خدا را شاکرم از اینکه می توانم به نوای دل انگیز موسیقی گوش دهم ، انسان هایی خستند که تمام زندگی شان در سکوت می گذرد.

من خدا را شاکرم از اینکه می توانم آزادانه حرکت کنم و عقاید و باور هایم را بیان کنم ، انسانهایی هستند که همواره با ترس زندگی می کنند.

من خدا را شاکرم از اینکه می توانم کار کنم ، انسانهایی هستند که حتی برای اساسی ترین احتیاجات خود به دیگران وابسته هستند.


شکر...شکر...شکر...  

    اگه همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کنیم اونوقت شاید بتونیم به سمت یه زندگیه راحت و سعادت مندانه حرکت کنیم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:2 PM  توسط حسین  | 


پیامبر اعظم (ص) فرمودند : زمانی بر امّت من خواهد رسید که آنان به پنج چیز عشق و علاقه می ورزند و پنج چیز دیگر را فراموش می کنند :

دنیا را دوست داشته و آخرت را فراموش می کنند ، مال و ثروت را دوست دارند امّا حساب آن را در روز قیامت فراموش می کنند ، زنان را دوست داشته ولی حورالعین بهشتی را فراموش می کنند ، کاخ را دوست داشته و قبر را فراموش می کنند ، آنان از من دور و من نیز از آنان دورم.

تا حالا فکر کردیم که اگه قرار باشه همین الان بمیریم ، چه چیزی میخوایم با خودمون به اون دنیا ببریم ؟؟؟ آیا کار ارزشمندی کردیم ؟؟؟ آیا وظیفه بندگی رو اجرا کردیم ؟؟؟

بعدا شاید خیلی دیر باشه ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 1:3 AM  توسط حسین  | 

یه روز یه مرد با اسبش داشت از یه بیشه می گذشت. اونا بعد از طی مسافتی به یه برکه رسیدند. مرد می خواست با اسبش از برکه بگذره ولی هرکاری می کرد اسب رد نمی شد. تصمیم گرفت اسب رو بزنه. ولی با اینکه مرد با شلاق داشت اسب رو می زد ولی بازم اسب حاضر نمی شد که از برکه بگذره. همون موقع رهگذری دیگری که داشت از اونجا رد می شد این صحنه رو دید. به صاحب اسب گفت که یه چوب بردار و با اون آب رو گل آلود کن تا اسب رد بشه.مرد این کارو کرد و دید که به راحتی اسب رد شد و از این اتفاق تعجّب کرد . رهگذر جواب اونو داد و گفت که اسب وقتی میخواد از آب رد بشه چون عکس خودشو توی آب می بینه حاظر نیست پا روی خودش بگذاره ولی وقتی آب گل آلود شد اسب دیگه خودش رو ندید و از آب رد شد.

واقعا چند نفر از ما حاضریم برای حرکت کردن پا روی خودمون بذاریم؟

تا وقتی که ما نتونیم پا روی خودمون بذاریم و غرور خودمون رو فراموش نکنیم تا ابد باید در حسرت حرکت کردن بمونیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 2:14 PM  توسط حسین  | 


تا صورت و پیوند جهان بود علی بود        تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم زعلی شد       آدم چو یکی قبله و معبود علی بود

آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن         کردش صفت عصمت و بستود علی بود

جبرئیل که آمد ز بر خالق یکتا               در پیش محمد شد و مسجود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم          از روی یقین بر همه موجود علی بود

عیسی بوجود آمد و فی الحال سخن گفت   آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است      تا هست علی باشد و تا بود علی بود

سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان           شمس الحق تبریز که بنمود علی بود


+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت 3:56 PM  توسط حسین  |